ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
334
معجم البلدان ( فارسى )
اين دستور در تمام روزگار پيغمبر ( ص ) و ابو بكر اجرا مىشد پس چون خلافت به عمر رسيد و مسلمانان ثروتمند شدند و بر آباد كردن زمين توانايى يافتند ، عمر آن روايت را كه در زمان بيمارى از پيامبر ( ص ) شنيده بود به كار بست كه : « در جزيرة العرب نبايد دو دين بماند » پس يهوديان را به شام راندند و دارايىشان را ميان مسلمانان تقسيم كردند . پيامبر خدا ( ص ) [ 505 ] عبد اللّه پسر رواحه را به نزد مردم خيبر فرستاد كه به ايشان بگويد يا شما نيمى را معين كنيد و بپذيريد يا من تعيين مىكنم . ايشان خوشنود شدند و گفتند عدالت و دادگسترى بيش از اين نمىشود آسمانها و زمين به عدالت پايدار است . بو القاسم زجاجى چنين گويد كه : نام خيبر از خيبر پسر قانيه پسر مهلاييل پسر ارم پسر عبيل كه او برادر عاد پسر عوض پسر لرم پسر سام پسر نوح ( ع ) بود ، گرفته شده است . و او عموى ربده و « زرود » و « شقرة » دختران يثرب بود . و او نخستينى كسى بود كه در اين جايگاه فرود آمد . خيبر به بيمارى تب شهرت دارد . شاعر گويد : كأنّ به اذ جيته خيبريّة * يعود عليه وردها و ملالها « 1 » يك عرب خانوادهء خود را به خيبر آورد و چنين سرود : قلت لحمىّ خيبر استعدّى * هاك عيالى فاجهدى وجّدى و باكرى بصالب و ورد * اعانك اللّه على ذا الجند « 2 » پس خود گرفتار تب شد و در گذشت و خانواده او در آنجا ماندند . نسبت به اين شهر گروهى شهرت دارند مانند : ابن قاهر خيبرى نجمى ، دمشقى . من نمىدانم كه آيا اين نسبت به نام جد است يا نسبت به اين جايگاه است . بو القاسم طبرانى از وى روايت دارد . او پس از سال 559 در گذشت . اخنس بن شهاب چنين مىسرايد . فلابنة حطّان بن قيس منازل * كما نمّق العنوان فى الرّقّ كاتب ظللت بها أعرى و أشعر سخنة * كما اعتاد محموما بخيبر صالب « 3 » خيبر همچنين به فراوانى نخل و خرما نيز شهرت دارد ، حسّان پسر ثابت سروده است : أ تفخر بالكتّان لمّا لبسته * و قد تلبس الأنباط ريطا مقصّرا فلا تك كالعاوى فاقبل نحره * و لم تخشه سهما من النّبل مضمرا فانّا و من يهدى القصائد نحونا * كمستبضع تمرا الى ارض خيبرا « 4 » خيت با تاى دو نقطه پايانين . و گاه آن را خيط با طين گويند . نام ديهى در بلخ است . خيدب [ خ د ] با دال بىنقطه و باى تك نقطه در پايان . جايگاهى در شنزار بنى سعد است . خيدب در زبان تازى به معنى راه روشن و آشكار است . شاعر گويد : يعدو الجواد بها فى خلّ خيدبة * كما يشقّ الى هدّابه السّرّق « 5 » [ 506 ] خلّ در شعر بالا راه ميان شنزار را مىخواهد . نصر گويد : خيدب نام كوهى در نجد است . خندشتر [ خ د ت ] سمعانى در حرف دوّم آن شك دارد كه آيا نون است يا « ياء » او مىگويد ديهى از اشتيخن ، از بخشهاى صّغد است . او گويد : ابو سعد ادريسى آن را بدين صورت نوشته است . بدانجا نسبت دارد بو بكر ، بلال پسر رميار پسر ربابهء اشتيخنى خيدشترى « 6 » . او از حسين پسر عبد اللّه برشخى روايت مىكند .
--> ( 1 ) . گويا هنگامى كه تو آمدى او خيبريه بود و تب داشت و رنجها و سخنانش بدان باز مىگشت . ( 2 ) . به بيمارى تب خيبر آماده باش دادم ، بيا كه اينان خانوادهء مناند ، هر چه خواهى انجام ده بامدادان تب بفرست خدايت در اين راه يارى دهاد . ( 3 ) . دخت حطّان پسر قيس خانههايى دارد همچون نقشى كه كاتب بر ورق نويسد من در آنجا گمراه شدم و تب كردم همچنانكه عادت مردم خيبر است . ( 4 ) . به پوشش كتّان مىنازى نبطىها نيز به پارچههاى ريطهء كوتاه مىنازند . پارس نكن ، تبر ناگهانى كه به سوى تو مىآيد از تو نمىترسد ما و كسانى كه براى ما قصيده مىفرستند مانند كسانى هستند كه خرما براى هديه به خيبر مىفرستند . ( 5 ) . سوار بر روى زمين خيدبة مىتازد چنان كه سنگى بر زمين صاف مىلغزد . ( ن . ك : 2 - 464 - 5 ) . ( 6 ) . ش . ش : 699 نقل از انساب 215 ، لباب 1 : 476 .